X
تبلیغات
تو هم با من نبودی

تو هم با من نبودی

ادبی و هنری

دریا

 

اینجا بر تخته سنگ

پشت سرم نارنجزار

رو در رو دریا مرا می خواند....

+ نوشته شده در  91/06/16ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط نفیسه غیاثی   | 

ـ " هی فلانی ! زندگی شاید همین باشد ؟

یک فریب ساده و کوچک .

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و با نمی خواهی .

من گمانم زندگی باید همین باشد

+ نوشته شده در  91/06/09ساعت 10:9 بعد از ظهر  توسط نفیسه غیاثی   | 

دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد

پس من چگونه گوییم کین درد را دوا کن

 

+ نوشته شده در  91/06/09ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط نفیسه غیاثی   | 

دل بگیر از خواب

بیدار بمان !

شاید

خدا قصه ی تازه ای بگوید برایمان

- وقتی همه خوابند !-

+ نوشته شده در  91/05/18ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط نفیسه غیاثی   | 

خسته

         شکسته و

                          دلبسته

من هستم

من هستم

من هستم

 

از این فریاد

                 تا آن فریاد

سکوتی نشسته

 

لب بسته

در دره سکوت

                    سر گردانم

من می دانم

من می دانم

من می دانم

 

جنبش شاخه ای از جنگلی خبر می دهد

و رقص لرزان شمعی نا توان

از سنگینی پا بر جای هزاران جار خاموش

در خاموشی نشسته ام

خسته ام

در هم شکسته ام

من دلبسته ام .

+ نوشته شده در  91/05/17ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط نفیسه غیاثی   | 

فریادی و دیگر هیچ

چرا که امید آنچنان توانا نیست

که پا بر سر یأس بتواند نهاد .

 

بر بستر سبزه ها خفته ایم

با یقین سنگ

بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم

و با امیدی بی شکست

از بستر سبزه ها

با عشقی به یقین سنگ بر خاسته ایم

 

اما یأس آنچنان توانا ست

که بسترها و سنگ ها زمزمه ای بیش نیست !

 

فریادی

و دیگر

هیچ !

+ نوشته شده در  91/05/17ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط نفیسه غیاثی   | 

           دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند...

             رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد...

        و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند...

سکوت سرشار از حرفهای ناگفته است از حرکات ناکرده

                  اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده...

در این سکوت حقیقت ما نهفته است...

.

.

.

                    حقیقت تو و من...

+ نوشته شده در  91/05/15ساعت 4:53 بعد از ظهر  توسط نفیسه غیاثی   | 

به جست و جوی تو

بر درگاه کوه می گریم

در آستانه دریا و علف

 

به جست و جوی تو

در معبر باد ها می گریم

در چارراه فصول

در چار چوب شکسته پنجره ای

       که آسمان ابر آلود را قابی کهنه می گیرد 

 

به انتظار تصویر تو این دفتر خالی 

تا چند 

تا چند

ورق خواهد خورد ؟

جریان باد را پذیرفتن

و عشق را

که خواهر مرگ است

                                         

+ نوشته شده در  91/05/14ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط نفیسه غیاثی   | 

باز هم تنها خواهم ماند ....

نمی دانم تا کی می توانم تحمل کنم ....

گفتی : ما به درد هم نمی خوریم

اما هرگز ندانستی که من تو را برای دردهایم نمی خواستم

+ نوشته شده در  91/05/14ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط نفیسه غیاثی   | 

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی

مردی از خویش برون آید کاری بکند

...

 

+ نوشته شده در  91/05/14ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط نفیسه غیاثی   |